نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۱۴ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

چه خسته میکنی ای جان به غمزه خاطر مردم

یکی نگر سوی غمدیدگان به چشم ترم

شنیده ام که تو گفتی بد است حال فلامی

را که گفت که بگشا دهن به غیبت مردم

شبی که با تو نشیئم کدام بخت و سعادت

دمی که با تو بر آرم کدام ناز و تنعم

اگر به صدر چمن میگذشت سرو به بالا

به عهد قد تو دیگر نداشت حد تقدم

بر آستان تو زاندم که بافتیم بشارت

لب امید فراهم نمی شود ز تبسم

شب فراق مپرسید از کمال حکایت

چو گل برفت نیاید ز عندلیب تکلم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با ناز و غمزه محبوبش سخن می‌گوید و احساس خستگی و اندوه را از زندگی بیان می‌کند. او به درد و غم دیگران اشاره می‌کند و می‌گوید که اگرچه محبوبش در نظر مردم زیباست، ولی او تنها به غم دیگران فکر می‌کند. شاعر به شب‌های خوش با محبوبش و خوشبختی‌هایی که با او احساس کرده، اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی اگر سرو از زیبایی در چمن عبور کند، در مقابل زیبایی محبوبش بی‌معناست. او در انتظار لبخند محبوب است و می‌داند که شب فراق، هیچ‌گاه از یادها نخواهد رفت. در نهایت، او از حکایت عشق و فراق سخن می‌گوید که مانند پرنده‌ای گمشده، دیگر نمی‌تواند حرف بزند.