نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۱۹ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

خال لب توست داغ جانم

دل سوخته این و کشته آنم

خاکی که بر آن نشان آن پاست

از آب بقا دهد نشانم

تا رخ نهمش پس از فنا نیز

شطرنج کنید از استخوانم

چندم ز در ای رقیب رانی

من هم ز سگان آستانم

از چشم تو داد خواستم گفت

من ترکم و پارسی ندانم

نادیده زمان وصلت ای دوست

ترسم ندهد اجل امانم

هندوی مبارک است گفتی

در فال تو خال دلستانم

من نیز در آن سرم که صد جان

در پای مبارکت نشانم

در پیش کمال اگر نشینی

«بر دیدهٔ روشنت نشانم»

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و درد فراق می‌پردازد. شاعر از خال و نشان‌های معشوق سخن می‌گوید و به شدت به دل سوخته و آرزوهایش اشاره می‌کند. او با حسرت به وضعیت خود می‌نگرد و از سویی دیگر به زیبایی‌های محبوبه‌اش می‌بالد. همچنین، شاعر از ناامیدی و مشکلاتی که در راه وصال وجود دارد، سخن می‌گوید و به ناتوانی‌اش در برقراری ارتباط با معشوق اشاره می‌کند. در نهایت، او به عشق و جان خودش که در پای محبوب قربانی شده، اعتراف می‌کند.