شمارهٔ ۷۲۹ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دوش با خود ترانه میگفتم
غزل عاشقانه میگفتم
جام بر کف حکایت لب بار
به شراب مغانه میگفتم
شیم از زلف او چو بود دراز
با خیالش نسانه میگفتم
صفت دانههای گوهر اشک
پیش در یگانه میگفتم
در میان ستارهها مه را
پیش حسنش سهانه میگفتم
غمزهاش را چو نی میگفتند
دل خود را نشانه میگفتم
ز آتش روی مجلسافروزش
شمع را یک زبانه میگفتم
سر زلفش چو شانه میزد باد
اصلح الله شانه میگفتم
گر ز سر میگذشت آب دو چشم
با کس این ماجرا نه میگفتم
تا دم صبح سرگذشت کمال
سر بر آن آستانه میگفتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر در حال توصیف احساسات و افکار عاشقانه خود است. او به زیبایی معشوقهاش اشاره میکند و با اشعاری خیالانگیز، از عشق و زیباییهای او سخن میگوید. شاعر میگوید که چگونه در زیر نور ستارهها و در میان آنها، به صفات و جلوههای معشوقهاش میاندیشیده و از غمها و شادیهای ارتباطش با او میگوید. همچنین، او به شبهای طولانی و سرگذشتهای عاشقانهاش اشاره کرده و در نهایت بیان میکند که هیچکس باید از این ماجرا خبر نداشته باشد. این شعر نشاندهنده عمیقترین احساسات عشق و دلتنگی شاعر است.