نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۳۵ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

روز عید است و من امروز بر آن در میرم

که دهم حاصل سی‌روزه و ساغر گیرم

دو سه ماه است که دورم ز رخ ساقی و جام

بس خجالت که به رو آمد از این تقصیرم

من به خلوت ننشینم پس از این گر به مثل

زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم

پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن

من نه آنم که دگر پند کسی بپذیرم

آنکه بر خاک در میکده جان داد کجاست

تا نهم بر قدم او سر و پیشش میرم

خلق گویند که بی‌پیر بر رنج کمال

سالخورده می امروز به از صد پیرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در روز عید به میکده می‌رود تا حاصل روزه‌داری‌اش را جشن بگیرد و از شراب بنوشد. او چند ماه دور از زیبایی ساقی و شراب بوده و به خاطر این دوری احساس خجالت می‌کند. او تصمیم دارد دیگر در خلوت ننشیند و به مانند زاهدان زنجیر به پا نکند. با وجود نصایح واعظ، او باور ندارد که از دیگران پند بگیرد. شاعر به جستجوی آن شخصی می‌پردازد که جانش را در میکده فدای عشق کرده است و از او می‌خواهد که بر قدم‌هایش سر تعظیم بگذارد. او همچنین به انتقاد از جامعه می‌پردازد که بر زاهدان پیر تأکید دارند، در حالی که او خود را بهتر از صد زاهد می‌داند.