نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۴۳ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سحر خروش کنان بر درت گذر کردیم

ز حال خود سگ کوی ترا خبر کردیم

میان ما و سگانت خصومتی گر بود

بر آستان نو دوشینه سر به سر کردیم

رخی که بود برابر به خاک ره ما را

ز کیمیای غمت کار او چو زر کردیم

اگرچه شمع به روی تو خیرگیها کرد

به بینی که بر سر جمعش چه گونه بر کردیم

زمشک دردسر افزاید و ز زلف تو ما

عجبتر آنکه مداوای دردسر کردیم

شب فراق ز دست غمت شکایت خویش

به آه صبحدم و ناله سحر کردیم

اگر کمال به زلف تو کرد قصه دراز

بیا که ما به دهان تو مختصر کردیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عشق و دلتنگی شاعر نسبت به معشوق است. او از درد جدایی و غم ناشی از فراق صحبت می‌کند و به یادآوری لحظات شیرین و تلخ می‌پردازد. شاعر در توصیف عشقش از تشبیه‌ها و استعاره‌های غنی استفاده می‌کند و به نوعی از تضاد بین شادی و اندوه صحبت می‌کند. او همچنین از تلاش خود برای تحمل این دلتنگی و جستجوی راهی برای فرار از این درد می‌گوید. در نهایت، او می‌خواهد که معشوق کمالی که در زلفش نهفته است را درک کند و نشان دهد که عشق او مختصر و زیباست.