نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۵۰ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

شوخ چشمیم کشد دل که کشد از نازم

همنی دار که خود را بر بار اندازم

من چو شمعم که گرم سوز به پایان برسد

سوختن پیش رخ دوست ز سر آغازم

پیش مردم اگر از دیده نیفتادی اشک

هرگز از پرده برون می نفتادی رازم

اگر صدم عیب به می خواری و رندی پیداست

در نهان یک هنرم هست که شاهد بازم

نشنود نالهام از ضعف درون هیچ طبیب

زآن جهان آید از آن چونه شنود آوازم

دوش تب داشتم و شب همه شب گرم بدان

که شوی رنجه و آنی به عیادت بازم

درد جانسوز اگر این و جراحت این است

مرهم آن بهتر و درمان که بدینها سازم

باز گفتم که به تبع هرزه بگوینده کمال

این سخن های محال است که می پردازم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساسات عمیق و عشق دردناک است. شاعر به بازیگوشی و زیبایی معشوق اشاره می‌کند که دلش را می‌رباید و به سختی می‌تواند خود را کنترل کند. او خود را به شمعی تشبیه می‌کند که در حال سوختن است و سوختن در حضور محبوب را آغاز می‌کند. همچنین، شاعر بیان می‌کند که راز و دردهای درونی‌اش را هیچ‌کس نمی‌شنود و تنها خود اوست که با این احساسات دست و پنجه نرم می‌کند. او از تب و بیماری خود از شوق دیدار محبوب صحبت می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که سختی‌ها و دردها بخشی از عشق هستند. در نهایت، به این نکته می‌پردازد که سخن گفتن درباره این احساسات به طور کامل ممکن نیست و در حال و هوای عشق، گفتگوها به نوعی ناشی از حالت بی‌پروایی و رندی است.