نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۵۳ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صد جان ز لبت به وام گیرم

تا پیش تو دم به‌دم بمیرم

چندان‌که به‌خویش می‌کنم فکر

جز فکر تو نیست در ضمیرم

ای دوست که پند خواهی‌ام داد

خاموش که دشمنت نگیرم

صد دل دهمش اگر پذیرد

گونید به بار دلپذیرم

بی‌زلف و رخش نمی‌توان بود

چون نیست ز جان و سر گزیرم

در غارت غمزه‌هاش کردند

ترکان سیاهدل اسیرم

زد غمزه سوی کمال و می‌گفت

افسوس که حیف رفت نیرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عشق عمیق و دردناک شاعر به معشوقش است. شاعر به شدّت تحت تاثیر زیبایی و جذبه‌ی معشوق قرار دارد و از خود بی‌خود شده است. او فریاد می‌زند که برای عشق‌اش جان می‌دهد و فکر و ذهنش تنها به او مشغول است. همچنین، شاعر به دشواری‌ها و غم‌های عشق اشاره می‌کند و از خطرات دشمنان نیز می‌گوید. در نهایت، او از غم و افسوس ناشی از جدایی و فاصله‌ی خود از معشوقش سخن می‌گوید.