شمارهٔ ۷۵۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
عشق تو داغ بندگی باز کشیده بر دلم
نام و نشان مقبلی شد به غم تو حاصلم
پیش دو دیده قدر من بین که میان مردمان
غیر خیال روی نو کی ننهد مقابلم
نیست عذاب خواندهای نامزد بهشتیان
از نظرم مران چو شد خاک در تو منزلم
درد دلم طبیب گو زود مکن معالجت
پرسش دیر دیر تو به ز شفای عاجلم
دل ز رقیب میکند فکر به من چو بگذری
حیف که بگذرد چنین عمر به فکر باطلم
بر سر خاک هر کسی لاله برویه از هوا
من چو روم درین هوس ناله برآمده از گلم
گفت کمال عافیت در سر زلف ما رسی
هم برسم بشست چون عمر گذشت از چلم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر شاعر از عشق و دلتنگی خود سخن میگوید. او عشق محبوبش را همچون داغی بر دل میبیند و غم و اندوهی که از دوری او ناشی شده، زندگیاش را تحت تاثیر قرار داده است. شاعر معتقد است که در میان مردم، هیچ چیز دیگری غیر از خیال چهره محبوبش به او نمیآید. او همچنین به دردهای درونیاش اشاره کرده و میگوید که نمیخواهد کسی به فکر درمانش باشد، چرا که عشقش او را به شدت بیمار کرده است. در نهایت، او با اشاره به گذر عمر و ناتوانی از رهایی از اندیشههای باطلش، از زیباییهای زندگی و نگرانیهایش در مورد عشق میگوید.