شمارهٔ ۸۳۳ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ترک دل گفت آن دو چشم و دل ز تیر غمزه خون
ترک از ده رفت و سهم او نرفت از ده برون
چون نهاد از رسمه زه برطاق ابرو گفتمش
نیست چون چشم تو شوخی زیر طاق نیلگون
عاشق فرد از ستون خیمه هم در وحشت است
ساخت فرهاد از پی این خانه خود بیستون
طالب سیمرغ باش و کیمیا لیکن مجوی
در بتان مهر و وفا با عاشقان صبر و سکون
گفته بودی ترک سر کن تا ببوسی پای
آنچنان کردم که فرمودی چه میگون
من سوز ما از گریه شد چون آتش از روغن زیاد
کنون شمع را آری ز اشک آمد فزون سوز درون
دور از آن لبهای خندان چشم گریان کمال
طفل آب افتاده را ماند که داری سرنگون
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی درد و رنج عشق و جدایی است. شاعر با استفاده از تصاویری زیبا و استعارهها به توصیف حالتی اندوهناک میپردازد، که در آن عشق و شوق به معشوق، همزمان با غم و اشک همراه است. او به سختی و شکنندگی عشق اشاره میکند و به نوعی احساس ناتوانی و پریشانی را در برابر زیبایی و جذابیت معشوقش به تصویر میکشد. در این میان، نشانههایی از امید و آرزو برای رسیدن به تعالی وجود دارد، اما در عین حال، واقعیتهای تلخ جدایی و فراق نیز به شدت حس میشوند. شاعر به عشق خود وفادار مانده و در عین حال با احساسات متضاد خود دست و پنجه نرم میکند.