شمارهٔ ۸۳۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو زلف یار ز خود لازم است ببریدن
گر اختیار کنی خاک پاش بوسیدن
دلا چو در حرم عشق میروی خود را
چو شمع جمع ادب نیست در میان دیدن
به خاک بوسی پایت هنوز دارم چشم
در آن زمان که بگیرم به خاک پوسیدن
اگر نه داعیة شبروست زلف ترا
چه موجیست بدامن چراغ پوشیدن
بکشت پیچش آن زلف تا بدار مرا
چنان که دام کشد مرغ را ز پیچیدن
همیشه گرد تو خواهیم چون کمر گردید
که گرد موی میانان خوش است گردیدن
کمال وصف میانش اگر کنی تحریر
قلم بباید باریکتر تراشیدن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیبایی و جذابیت زلف محبوب صحبت میکند و بیان میکند که برای دیدن او باید از خود گذشت. او به دلبستگیاش به محبوب اشاره میکند و میگوید که در عشق، ادب و احترام باید حفظ شود. همچنین، شاعر از زیبایی زلف و تأثیر آن بر دل میگوید و در نهایت به گرد آمدن و گردوی محبوب بهعنوان نشانهای از عشق و زیبایی اشاره دارد، ضمن اینکه بر لزوم دقت و ظرافت در توصیف زیبایی محبوب تأکید میکند.