نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۹۷ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

بی لب ساقی مرا می نرود در گلو

نقل ومی آن شما باد کلوا و اشربو

پیر مغان گویدم باده بخور هم ببر

باده کجا میبرم با لب او کرده خو

محتسب خم شکن گر کدویی میشکست

من شکنم هم سرش گرچه کم است از کدو

چون بکشی خوان حسن لب ز نظرها بپوش

ورنه گدایان کنند از پی حلوا غلو

تا بنهم پیش تو هر قدمی را سری

سایه سر من بساخت روز وصال تو دو

گر بکشم زلف تو فکر زبدگو مکن

من چو نگفتم بکس هرچه شنیدم ز تو

دوست تر از هرچه هست صحبت یارست آه

در همه عالم کمال دوست کجا یار کو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و شوق به محبوب است. شاعر از عشق خود و تاثیرات آن بر زندگی‌اش سخن می‌گوید. او اشاره می‌کند که بی‌لبان محبوبش، هیچ می و نقل (شراب) در گلو نمی‌رود و باده را بدون عشق محبوب، بی‌معنا می‌بیند. همچنین به نصیحت پیر مغان اشاره می‌کند که باده بنوشد، اما نمی‌داند چگونه این کار را بدون وجود محبوبش انجام دهد. شاعر از سر سختی‌های عشق و بلایای محتسب (ناظر) سخن می‌آورد و همچنین به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره می‌کند. در نهایت، او بر اهمیت وجود یار و دوستی در زندگی‌اش تأکید می‌کند و جهانی بدون عشق را بی‌معنا می‌داند.