شمارهٔ ۹۶۶ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای آفتاب روی تو در اوج دلبری
پروانه چراغ رخت شمع خاوری
سودای زلف تست که روزم سیاه کرد
تا خود به حسن رونق خورشید می بری
زاف است آنکه حلقه زند گرد آفتاب
با مشک می دمد ز بناگوش مشتری
بالای دل فریب تو گویم به راستی
سرویست گلعذار به بستان دلبری
دیباچه صحیفة حسن و لطافت است
بر صفحه جمال نر آن خط عنبری
روشن شود مراد دل من هر آینه
آن دم که روی خویش در آئینه بنگری
جائت چگونه خوانم جانم فدای نست
عمرت چگونه گویم کز عمر خوشتری
اشکم به آب دیده گواهی می دهد
خونی که ریخت جادوی چشمت به ساحری
سوی کمال مرحمتی کن به وصل خویش
کز حد گذشت جور و جفا و ستمگری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت چهره محبوب اشاره دارد. شاعر از دلبر خود، که مانند آفتاب درخشان است، صحبت میکند و به زیبایی مو و صورت او میپردازد. احساسات عمیق و شور عاشقانهاش را بیان کرده و از آزارهایی که عشق به او میزند، صحبت میکند. او درخواست میکند که محبوبش به او رحم کند و از ظلم و ستمی که بر دلش گذشته، رهایی بخشد. این شعر تصویری زیبا از عشق، زیبایی و آرزوهای عاشقانه را به تصویر میکشد.