شمارهٔ ۹۶۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)
آشوب جانی شوخ جهانی
بی اعتقادی نامهربانی
از پیش خویشم تا چند رانی
زهر فراقم تا کی چشانی
من مهر ورزم آری من اینم
نو کینه ورزی آری تو آنی
گاهم نوازی گاهم گدازی
گاهی چنینی گاهی چنانی
بی جرم کشتن مردم یکی را
توان ولیکن تو میتوانی
زینسان که داری از خویش دورم
گر میرم از غم حالمه ندانی
گفتم نثارت سازم ه در اشک
گفتا چه گویم در مچکانی
با تو چه ماند خضر و مسیحا
عمری تو هرگز با کس نمانی
گر از کمال ای مونسه ملولی
رفتم ز پیشت بردم گرانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به بیان احساسات گوناگون خود درباره عشق و جدایی میپردازد. او از آشفتگی درونی و درد فراق سخن میگوید و احساس میکند که بیاعتقادی و نامهربانی او را رنج میدهد. احساس میکند که از خود فاصله گرفته و غم و درد جدایی را تحمل میکند. شاعر به یادآوری عشق و زندگی خود میپردازد و از ناراحتی از عدم درک طرف مقابل شکایت دارد. در نهایت، او تأکید میکند که حتی در سختیها همچنان به یاد آن لحظات است و برای یادآوری آنها تلاش میکند.