شمارهٔ ۹۷۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای صبا تاکی به زلف بار بازی می کنی
سر دهی بر باد چون بسیار بازی می کنی
از هوا گر بر زمین افتی چو زلف او رواست
بر رسنها چون شبان تار بازی می کنی
با لب او عشق میبازی دلا خونت حلال
چون به جان خویش دیگر بار بازی می کنی
مرهم ریشت دهم گفتی ندانم میدهی
با زه شوخی با من انگار بازی می کنی
در دبیرستان بدین شوخی و طفلی لوح مهر
چون بیاموزی که در تکرار بازی می کنی
در گلستان آی وعکس زلف و رخ بنگر در آب
گر شب مهتاب در گلزار بازی می کنی
برگ ریزان بهار زندگی آمد کمال
چند با خویان گلرخسار بازی می کنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به سرزنش و تأمل درباره عشق و بازیهای عاشقانه میپردازد. او از صبا (باد) میخواهد که به زلف محبوبش بیفروزد و در این میان، به ناپایداری و بیثباتی عشق اشاره میکند. او به تکرار و شکلی از بازی در روابط اشاره دارد و به عشق و درد ناشی از آن نیز پرداخته است. همچنین، شاعر به یادآوری خوشیهای لحظهای در کنار طبیعت و زیباییهای زندگی میپردازد و از مخاطب میپرسد که چقدر در این بازیها و تکرارها غرق شده است. در نهایت، او به زوال و گذر زمان و لزوم قدرشناسی از زندگی اشاره میکند.