نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۳۵ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آن مست ناز جان جهان که می رود

وان گل به دست سرو روان که می رود

بنگر که با دلی که کشانی همی برد

تا بهر خاطر نگران که می رود

زین سوی منگرید که کشته از آن کیست؟

زان سو نگه کنید که جان که می رود

جانا، دلم مبین که چو چاوش در فغانست

این بین که در رکاب و عنان که می رود

دی جان همی سپردم و او بود بر سرم

امروز یاد تاج سران که می رود

از خواب جسته ای که مرا بوسه زد کسی

باری نه جایز است گمان که می رود

دور از دهان من لب تست آنک شکر است

بنگر که این شکر به دهان که می رود

گفتی که بنده شو، بکنم من هزار شکر

دانم که این سخن به زبان که می رود

گفتی که من جفا نکنم، گر نمی کنی

هر روز پیش شاه فغان که می رود

خسرو که می کشد ز تو دامن، به حیرتم

کز بهر زیستن به امان که می رود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احوالات عاشقانه و دلتنگی شاعر پرداخته است. شاعر از عشق و جدایی سخن می‌گوید و به زیبایی‌یی که از دست می‌رود اشاره می‌کند. او از احساسات عمیق خود نسبت به معشوق و خطراتی که در جدایی احساس می‌کند، می‌گوید. همچنین به تردیدها و دغدغه‌هایش درباره‌ی عشق و وفاداری اشاره کرده و نشان می‌دهد که با وجود همه‌ی این دردها، عشق همچنان برایش ارزشمند است. در نهایت، شاعر به تفکر درباره‌ی زندگی و مسائلی که در برابر عشق قرار دارد، می‌پردازد.