شمارهٔ ۱۰۴۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
صبا چو در سر آن زلف نیم تاب شود
شکیب در دل بیننده تنگ تاب شود
به ترک دین مسلمانیش بیاید گفت
دلی که در شکن زلف نیم تاب شود
سیاه روی شدم زین سفید رخساران
چو هندویی که پرستار آفتاب شود
یکی ز پرده برون آی تا به دیده من
جمال جمله بهشتی وشان عذاب شود
به هر جفا که کند چشم تو رضا دادم
که از خصومت ترکان جهان خراب شود
به هر زمین که چو آب حیات بخرامی
دهان مرده به زیر زمین پر آب شود
به مجلسی که تو حاضر شوی، چه حاجت نقل؟
که هم به دیدن تو صد جگر کباب شود
سؤال غم زدگان را ز لب دری بگشای
که جان خسته به دریوزه جواب شود
نخفت خسرو مسکین درین هوس شبها
که دیده بر کف پایت نهد به خواب شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال و هوای عاشقانه و دلتنگی شاعر پرداخته است. شاعر از زیباییهای معشوق و تأثیر آن بر دل و جان خود صحبت میکند و میگوید که زلفهای معشوق چقدر دلمیفروز و بیمار کنندهاند. او از درد و غم ناشی از عشق شکایت میکند و به نقش معشوق در زندگیاش اشاره مینماید. شاعر به تضاد رنگها نیز اشاره میکند، جایی که به دلیل عشق، چهرهاش سیاه و ناتوان شده است. در کنار این، او به نیاز به حضور معشوق در مجالس و تأثیر او بر دیگران و همچنین به غم و درد عاشقان و درخواستهایشان تأکید دارد. در پایان، احساس تنهایی و هوس خود را با بیان خوابهای شبانهاش در پی معشوق بیان میکند.