شمارهٔ ۱۰۵۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کدام دل که تو غمزده زدی فگار نشد؟
کدام کس که ترا دید و بی قرار نشد؟
حرام باد زخاک تو بر در هر چشم
که هیچ بهره این چشم خاکسار نشد
بسوخت ناله من سنگ را، عجب سنگ است
دلت که سوخته زین ناله های زار نشد
نظاره می کنم از دور، می خورم جگری
که جز به دامنم این نقل خوشگوار نشد
جهان پر از گل و سرو روانم از من دور
حساب من به جهان گوییا بهار نشد
خوشا کرشمه آن یار، دوش زاری من
به دیده برشکن داد و شرمسار نشد
متاع وصل نه اندر قیاس همت ماست
که مرغ سدره غلیواژ را شکار نشد
به عشق دوزخی خام سوز شد خسرو
ازان که سوخت درین کار پخته کار نشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به حسرت و اندوه ناشی از عشق میپردازد. او از درد و بیقراری ناشی از جدایی میگوید و lament میکند که هیچ کس از زیبایی محبوبش بیاثر نمانده است. همچنین بیان میکند که چشمانش هیچ بهرهای از دیدن زیباییها نبرده و نالههایش تأثیری بر سنگها ندارد. شاعر به دوریهایش از جهان گل و سرو اشاره میکند و میگوید که در زندگی، لحظههای خوش از دست رفتهاند. با یادآوری معشوق و ویژگیهایش، از عواطف عمیقش صحبت میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق و وصال در گزارههای او نمیگنجد و نشان میدهد که عشق میتواند انسان را به دوزخ بکشاند.