شمارهٔ ۱۰۷۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
در سینه دارم کوه غم، داند اگر یار این قدر
شاید که نپسندد دلش بر جان من بار این قدر
بیچاره ای از دست شد، آخر چه کم گردد ز تو؟
گر بازگویی، ای باد صبا، در حضرت یار این قدر
گر بهر چون تو کعبه ای، عمری به دیده ره روم
هم سهل باشد جان من، این مزد را کار این قدر
از دیده زیر پای تو چندان فشانم لعل و در
روزی نگفتی کان فلان هست از تو بسیار این قدر
گر چه دلم خون شد ز تو، نی از تو می رنجد دلم
بوده ست ما را دیدنی از چشم خونبار این قدر
با آنکه زارم می کشی، دشوار می ناید ترا
آنکه ملامت می رسد از مات دشوار این قدر
در یوزه دارم خنده ای از نقلدان پر نمک
مرهم بکن بهر خدا بر جان افگار این قدر
ناله که خسرو می کند در آرزوی روی تو
کم نالد اندر فصل گل بلبل به گلزار این قدر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عمق غم و درد خود میگوید و به معشوقش اشاره میکند که از محبت او آگاه نیست. او احساس میکند که عشقش به معشوق بیش از حد سنگین و طاقتفرساست و به باد صبا میخواهد پیامش را برساند. شاعر ادامه میدهد که حتی اگر به دورترین جاها برود، دلش میخواهد باز هم به یاد معشوقش باشد و از محبت او دلبرانه میگوید. او از درد و رنجی که از فراق محبوب میکشد سخن میگوید و در عین حال به زیباییها و خوشیهایی که عشق برایش به ارمغان میآورد اشاره میکند. در نهایت، شاعر از غم و اندوه خود به عنوان یک واقعیت زندگی سخن میگوید و بیان میدارد که آواز بلبل در باغ به یاد روی معشوقش است.