نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۸۴ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

گر تو کلاه کج نهی، هوش ز ما شود مگر

ور شکنی به بر قبا، کر ته قبا شود مگر

خفته به است نرگست، ور بگشائیش دمی

شهر تمام کو به کو، پر ز بلا شود مگر

مست و خراب شو روان پای به هر طرف فگن

دیده که خاک شد به ره، در ته پا شود مگر

چشم تو مست شد، بکن مست ترش ز خون من

زان همه تیر بی خطا، یک دو خطا شود مگر

بنده چشم تو شدم، آن دو از آن من نشد

خدمت لعل تو کنم، این دو مرا شود مگر

مردم دیده مانده را بر در خویشتن ببین

در دل همچو سنگ تو میل وفا شود مگر

دل که خراب داشتم در بر من رها نشد

خواهم ازین خراب تر، از تو رها شود مگر

از سر زلفش، ای صبا، سوی من آر گه گهی

دل که ز جای خود بشد تا که به جا شود مگر

خسرو خسته را اگر دل ندهد خیال تو

جان و تنم ز یکدگر هر دو جدا شود مگر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این اشعار به توصیف احوال عاشقانه و اندوه ناشی از عشق می‌پردازد. شاعر به وضعیت خود در عشق می‌پردازد و می‌گوید که اگر معشوقش (کلاه کج) خود را به او نشان ندهد، عقل و هوش او از دست خواهد رفت. او همچنین به زیبایی و تاثیر چشم‌های معشوقش اشاره می‌کند و احساس می‌کند که تمام وجودش تحت تاثیر اوست و هیچ راهی برای نجات از این حالت نیست. شاعر از وضعیت نهایی خود در این عشق بی‌پایان سخن می‌گوید، جایی که دلش در آتش عشق می‌سوزد و می‌خواهد از این خرابی رها شود، اما در عین حال به نوعی وابستگی به معشوقش نیز اعتراف می‌کند. در نهایت، او امیدوار است که با ارتباطی با معشوق، دلش به آرامش برسد، هرچند که حس می‌کند بین جان و تنش فاصله‌ای عمیق وجود دارد.