نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۳۷ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

کار دلم از دست شد، ای دلربا، فریادرس

تنها فراقم می کشد، آخر بیا، فریادرس

تا چند بر من دمبدم از هجر عاشق کش ستم

بهر منت گر نیست غم، بهر خدا فریادرس

ظلمی است شب تا صبحگه بر ما که نتوان گفت، وه

بگذشت چون از اوج مه فریاد ما، فریاد رس

تا کی رقیبت هر زمان در خون ما گوید سخن

یا هم به دست خود ز ما خونریز یا فریادرس

تا از تو دلبر مانده ام بی خواب و بی خور مانده ام

چون در غمت درمانده ام، درمانده را فریادرس

شد جام عیشم بی صفا جایم لگدکوب جفا

بگذشت چون عمر از وفا، ای بی وفا، فریادرس

آن هر دو چشم دلستان از عالمی بربود جان

یک جان خسرو را ازان هر دو بلا فریادرس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق یک عاشق است که از فراق معشوق رنج می‌برد و از دلربایی او فریاد می‌کشد. شاعر در عذاب جدایی و ظلمی که بر او رفته است، شكوه می‌کند و از معشوق درخواست کمک و یاری دارد. او به شدت از درد و غم شب‌ها و روزهایش گلایه می‌کند و از بی‌وفایی معشوق و رقیبانش می‌نالد. در نهایت، شاعر به حالتی از ناامیدی و درماندگی می‌رسد و زندگی‌اش را بی‌عیش و بی‌صفا می‌یابد.