شمارهٔ ۱۱۵۶ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل که برد از ما اگر چه مبتلا می داردش
گر خوش است او را بدین بگذار تا می داردش
از که پرسم تا کجا می دارد آن درمانده را؟
ای صبا، از من بپرسی هر کجا می داردش
پند گوید عقل، لیکن کی کند فرمان عقل؟
آنکه بی فرمان او دل در بلا می داردش
ای مسلمانان، ز آه عاشقان یادش دهید
کان رقیب نامسلمان بر بلا می داردش
غمزه جانداری ست آن سلطان خوبان را رفیق
کز پی جان بردن مشتی گدا می داردش
چند ماند جان مسکینی که هر شب تا سحر
همچو بیماران به افسوس و دعا می داردش
سرو را نبود قبا سرو است بالایش، ولیک
بی بلایی نیست آن کاندر قبا می داردش
از اجل نالد همه کس کو کند جان را جدا
من ز بخت خویشتن کز من جدا می داردش
چند گه دیگر نخواهم کرد هم با او وفا
آن همه خوبی که با ما بی وفا می داردش
گر سلامت نیست، باری کم ز دشنامی کزو
گوش خسرو را که در راه صبا می داردش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و دردِ فراق میپردازد. شاعر از دلباختگیاش صحبت میکند و اینکه چگونه عشق، او را مبتلا کرده است. او به دنبال دلیل و درمان برای این عشق ناتوان است و در عین حال متوجه میشود که عقل نمیتواند او را راهنمایی کند. شاعر به سختیهای عشق و غم و غصهای که در این مسیر دارد، اشاره میکند و به این نکته میپردازد که عشق، حتی وقتی دردناک است، همچنان در زندگی انسان حضور دارد. او در آخر از ناتوانیاش در فراموشی عشق و درگیریهای روزمره سخن میگوید و به نوعی به ناامیدی ناشی از این عشق بیوفا اشاره میکند.