شمارهٔ ۱۱۶۱ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آیتی از رحمت آمد، گر چه سر تا پا تنش
هم دعایی می دهم از سوز دل پیرامنش
سوخت جان و شعله ای نامد برون در پیش او
زانکه ترسم دل بسوزد ناگه از سوز منش
شمع را سوزد دل پروانه چون روشن نبود
سوخت خود را و آتش خود کرد پیدا روشنش
بازویم طوق سگان کوی او بوده بسی
حیف باشد کاین سفال آویزم اندر گردنش
وه که دامانش چرا گیرد ز خون چون منی؟
من که نپسندم سرشک خون خود پیرامنش
دل که با دامان یوسف چشم یعقوبی نداشت
آن به خون خود، دروغی نیست بر پیراهنش
خاک می سازد تن خود خسرو اندر راه دوست
تا شود گردی و بنشیند به روی دامنش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و دلدادگی شاعر به معشوق میپردازد. شاعر به رحمت و جمال معشوق اشاره میکند و از سوز دل و درد عشق سخن میگوید. او میگوید که جانش از عشق میسوزد، اما نمیخواهد که دلی را بسوزاند. پروانه در عشق شمع میسوزد و خود را فدای نور میکند. شاعر از خضوع و بندگی خود در برابر معشوق میگوید و ابراز میکند که نمیخواهد بر دامان معشوق لکهای از خون خود بگذارد، چرا که این عشق او را به خاکساری و فروتنی میکشاند. در پایان، شاعر به فداکاری و خاکساری خود برای محبوب اشاره میکند و بیان میکند که حتی از راه محبت به معشوق خود را به خاک میزند.