نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۷۵ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

دیدم چو آفتابی در سایه کلاهش

سایه گرفته مه را زان طره سیاهش

از بس که در کلاهش بر دوختم دو دیده

بادامه ای نشاندم بر پسته کلاهش

او چشم داشت بر من، من زلف او گرفتم

تا بو که زنده مانم زان غمزه در پناهش

دل رفت و در زنخدانش آواز دادم او را

گفت اینکم معلق در نیمه راه چاهش

بنوشت عارضش خط از بهره عرض خوبی

آنکه به گرد عارض صف می کشد سپاهش

من چشم می نیارم کز وی نگاه دارم

یارب مگر تو داری از چشم من نگاهش!

کرد آن گنه که خسرو بخشیده خواست بوسی

بخشید نیست، جانا، گر هست این گناهش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به وصف زیبایی و جذابیت معشوق می‌پردازد. او توصیف می‌کند که چگونه سایه‌ای از آفتاب و زیبایی معشوق بر زمین افتاده است و موهای سیاه او چشمانش را به خود جلب کرده است. شاعر به شدت مجذوب معشوق خود شده و حتی چشم از او برنمی‌دارد. او دلش را به معشوق تقدیم کرده و در دل خود از عشق او می‌سراید. در نهایت شاعر به گناه عشق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که حتی اگر محبتش گناهی باشد، برایش مهم نیست، زیرا عشق به معشوق برایش ارزش بیشتری دارد.