شمارهٔ ۱۱۸۶ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی که هست نظر بر جمال میمونش
زهی نشاط دل و طالع همایونش
در آب خضر که محلول اوست مایه لطف
که در لطافت محلول ریخت بی چونش؟
هوس ندید که خورشید و ماه خاک شوند
در آن زمین که زند گام سم گلگونش
به یک حدیث کند تلخی غمش همه محو
چو زهر ناب که جادو کند به افسونش
غلام آن نفسم کامدم به خانه او
به خشم گفت که از در کنید بیرونش
ز غمزه گر چه کشش بی دریغ می کند او
حیات خواهم با او همه برافزونش
وصال عشق به صدق آن بود که چون لیلی
به خاک رفت، در آغوش خفت مجنونش
خوشم ز گریه چشمم، اگر چه غم زاید
ز چاشنی مفرح ز در مکنونش
شد از تو خون دل خسرو آب، شادم، از آنک
نماز از خوی پا شستن تو شد خونش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جاذبه فردی میپردازد که شاهد آن هستیم. شاعر از لطافت و نیکویی این شخص سخن میگوید و احساس شادی و شگفتی که از حضور او دریافت میکند. همچنین اشاره به دیگر عناصر طبیعی چون خورشید و ماه دارد که در مقایسه با این زیبایی کمرنگترند. شاعر از عشق و وابستگیاش به این شخص میگوید و غم و شادیهایش را توصیف میکند. در نهایت، او بیان میکند که این عشق و وابستگی حتی در غم و اندوه نیز او را خوشحال میکند و به نوعی بر رویش تأثیر مثبتی دارد.