شمارهٔ ۱۱۸۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شد آن که پای مرا بوسه می زند او باش
بیار باده که گشتم قلندر و قلاش
چو تو به رفت سر صوفیی چو من، ای مست
به جرعه تر کن و هم از سفال خم بتراش
مرا ز مقنع زاهد کنید خرقه زهد
کزین لباس فرو پوشم آن عبادت فاش
منم ز عشق تو خشخاش ذره ذره ولی
به مته چند توان سر برید از خشخاش؟
شدیم ما همه بی پوست، بس که چهره ما
بر آستانه سیمین بران گرفت خراش
به بزم آنکه دعایی کنند اهل صفا
زهی سعادت، اگر طعنه ام زنند اوباش
اگر ز خامه کج افتاد نقش ما، چه کنیم؟
چگونه عیب توانیم کرد بر نقاش!
نبود بر در مسجد چو خسروا، بارم
گرو به خانه خمار کردم این تن لاش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با بیان احساسات عاشقانه و سرمستی خود، از بوسهای که بر پای او زده میشود سخن میگوید. او خواهان شراب است تا به حالتی خاص و عمیقتر فرو برود. شاعر به زهد و لباسهای مقنع زاهد اعتراض میکند و میگوید که از این لباس خسته شده و عشق را بالاتر از عبادت میداند. او به محبوبش میگوید که عشقش او را به حالت سرمستی کشانده و همگی را از پوسته و ظاهر بینیاز کرده است. در نهایت، او به بزم و خوشیهای اهل صفا اشاره میکند و میگوید که انتقادات و طعنههای دیگران بر او بیتاثیر است، زیرا او به عشق و سرمستی خود ادامه میدهد.