شمارهٔ ۱۲۲۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
میرود یار و مرا آزار میماند به دل
وایِ مسکینی کِش آن رفتار میماند به دل
زیستن دشوار میبینم که از غمزه مرا
اندکاندک هر زمان آزار میماند به دل
پند میگویی، ولی معذور داری دوست، زانک
دل پریشان دارم و دشوار میماند به دل
گر شود، جانا، دلم زیر و زبر بر حق بود
زان که زلف تو نه بر هنجار میماند به دل
وه که جانم بر لب آمد، چند بیخوابی کشم
کاندکش میبینم و بسیار میماند به دل
گر نخواهی کشتنم غمزه زنان زین سو میا
کان مژه هرشب مرا چون خار میماند به دل
این هم از بخت است کِت در دل نباید گفت من
ورنه از خسرو همین گفتار میماند به دل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گوینده از درد و رنجی که از جدایی یار و ناز او به دلش رسیده صحبت میکند. او به دشواریهای زندگی اشاره کرده و میگوید که هر لحظه از غم و ناز معشوق، آزارش میدهد. هرچند توصیهها و پندهای دیگران را میشنود، اما دلش درگیر پریشانی است. او همچنین میگوید که اگر معشوق به او آسیب برساند، این طبیعی است زیرا زلف او را به هم ریخته میبیند. این احساسات منجر به بیخوابی و کلافگی او شده و بیتابیاش را بیشتر میکند. در نهایت، میگوید که نباید از دلش حرف بزند، زیرا در دل او احساسات تلخی از عشق و جدایی جای گرفته است.