شمارهٔ ۱۲۶۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
سودای سر زلفت کاندر دل و جان دارم
ز اندیشه دلم خون شد تا چند نهان دارم
گر سر ننهم پیشت، خاکی بنهی بر سر
من سرمه کنم آن را، در دیده جان دارم
از تو نگرانیها افتاد مرا در دل
تا چند به روی تو دیده نگران دارم
بی خواب کنی چشمم، تو دیده آن داری
چون باز کنم پیشت، من زهره آن دارم
گردد دلم از عشقت گرداب بلا شد غم
تا چند ازین طوفان خود را به کران دارم
گفتی که بیا بر من، اندیشه مدار از کس
گر بخت دهد یاری، اندیشه آن دارم
با تو چه دهم هر دم، چون هست دم سر دم
گل را چه برم مهمان، چون باد خزان دارم
در هجر تو خسرو را اینک به لب آمد جان
جانی که رسد بر لب چندش به زبان دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و دلباختگی خود به محبوب سخن میگوید. او از درد و رنج دل و جانش ناشی از این عشق talks و اشاره میکند که افکار و نگرانیهایش به شدت او را آزار میدهد. شاعر از عشق خود به محبوب مینویسد و بیان میکند که چگونه عشقش او را در گرداب غم و اندوه فرو برده است. او همچنین به حسرتهایش در نبود محبوب اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه حضور محبوب برایش ضروری است. در نهایت، شاعر از مرگ یا از دست رفتن عشق میگوید و بیان میکند که جانش در هجران محبوب به لب رسیده است.