شمارهٔ ۱۳۰۵ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
من عاشق آن رخ چو ماهم
گو زار مکش که بی گناهم
تاراج غمت شدم که فتنه
زد در شب گیسوی تو راهم
از شعله بسی گریخت پشمم
هم داد ازین نمد کلاهم
در زیستنم نماند امید
ور ماند ترا حیات خواهم
بر من نفسی بخند تا بوک
صبحی دمد از شب سیاهم
پخته نشدم ز عشق هر چند
جان سوخته شد ز دود آهم
گفتی که «گهی نداشت خسرو
آن صبر که بود چند گاهم »
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و دلبستگی خود به معشوق سخن میگوید. او به زیبایی معشوق خود اشاره میکند و از درد و رنجی که از عشقش میکشد، صحبت میکند. شاعر احساس میکند که بیگناه است و نمیخواهد معشوق او را به دردسر بیندازد. او به تاراجهایی که غم عشقش به بار آورده، اشاره دارد و میگوید که همه امیدش را از دست داده است. در پایان، شاعر از معشوق میخواهد که بر او بخندد تا شاید صبحی روشن از شب تاریکش آغاز شود. در مجموع، شعر حاکی از غم، عشق و آرزوی امید است.