شمارهٔ ۱۳۰۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای روی تو عمر جاودانم
عمری ست که بی تو در فغانم
از نرگس جادوی تو هر روز
پیداست که چیست در نهانم؟
چون سحر دو چشم تو ببینم
«هذین لساحران » بخوانم
رویت دیدم نکو نکردم
هر بد که کنی سرای آنم
غم خور که ز عاشقی زبونم
می ده که ز بیدلی زبانم
می نالم زار، ازانکه چون نای
بی مغز شده ست استخوانم
در اول عشق رفتم از دست
تا چون شود آخرش، ندانم
بر خاک درت فتاده ماندم
مگذار که هم چنین بمانم
گفتی «غم خود بگو» چه گویم؟
چون کار نمی کند زبانم
نی با تو دمی همی نشینم
نی خاستن از تو می توانم
غم خسرو را به هیچ بفروخت
بستان که غلام رایگانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق و درد فراق است. شاعر به معشوقش اشاره میکند که عمرش بدون او بیمعنا و پر از غم شده است. او از زیبایی چشمهای معشوقش میگوید که مانند سحر است و حسی جادویی دارد. شاعر احساس تنهایی و بیتو بودن را تحت فشار میبیند و به ناامیدی و گوشهگیری خود اشاره میکند. او از عشقش میگوید که او را از پا درآورده و در کنار درگاه معشوقش به حالت زاری افتاده است. در نهایت، شاعر از این مینالد که نمیتواند غم خود را به خوبی بیان کند و هیچ راهی جز انتظار برای وصال معشوق ندارد.