نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۱۵ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

جانم برون آمد ز غم، آخر به جانان کی رسم؟

عقلم نماند و هوش هم، بر نازنینان کی رسم؟

من عاشق و رسوا چنین، خلقی ز هر سو نقش من

دشمن هزاران در کمین، بر دوست آسان کی رسم؟

از یاد روی چون گلم، اشک است همرنگ ملم

نالنده همچون بلبلم تا در گلستان کی رسم؟

هستم به صحرای چمن مور ضعیف ممتحن

صد ساله ره بر پیش من تا بر سلیمان کی رسم؟

در جانم از غم خرمنی، صد پاره گشتم دامنی

من بنده‌ام بی جان تنی تا بر تو، ای جان، کی رسم؟

با این سرشک افشاندنم، حیف است از تو ماندنم

تا خود نخواهی خواندنم، ناخوانده مهمان کی رسم؟

تو کردیم درد کهن، آنگاه درمان سخن

باری تو زان خود بکن، من خود به درمان کی رسم؟

هر جا که یار و همسری رفتند در هر کشوری

من شهربند کافری ماندم، بدیشان کی رسم؟

هر شام خسرو تا سحر انجم شمارد سر به سر

لیکن ندانم این قدر تا من به جانان کی رسم؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر احساسی و عاشقانه از دلتنگی و شوق شاعر برای رسیدن به معشوق سخن می‌گوید. شاعر از غم و اندوهی که به خاطر جدایی از محبوبش تجربه می‌کند، صحبت می‌کند و می‌گوید که عقل و هوش او تحت‌الشعاع عشق قرار گرفته است. او خود را فردی رسوا و آسیب‌پذیر در برابر دشمنان می‌داند و از احوال خویش، مثل یک بلبل نالان در گلستان، ناله می‌کند. شاعر به زندگی دشوار و طولانی‌مدتش اشاره می‌کند و با نگرانی می‌پرسد که چطور می‌تواند به معشوق خود برسد. در نهایت، او به دردهای کهنه‌ای که از عشق به یاد دارد، اعتراف می‌کند و به یار خود می‌گوید که تا او نخواهد، نمی‌تواند به زندگی خود ادامه دهد.