شمارهٔ ۱۳۱۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
هر دم بنتوانم که آن رخسار زیبا بنگرم
جایی که روزی دیده ام رو آرم آنجا بنگرم
گه گریه پوشد چشم و گه بیخود شوم، چون در رسد
ممکن نگردد هیچ گه کان روی زیبا بنگرم
آتش بتر گیرد به دل، هر چند بر یاد رخش
بیرون روم، وز هر طرف گلهای صحرا بنگرم
ای باغبان، لطفی بکن در بوستان ره ده مرا
گر نخل ندهد میوه ای، باری تماشا بنگرم
زینسان که دل پر شد ز جان، هم دل تهی دادی برون
ما را یکی هم خود بگو کت از چه یارا بنگرم
دیدن نیارم چون رخت، پابوس خود نگذاریم
بگذار باری یک نظر در پشت آن پا بنگرم
تو خود ز بهر آزمون شوخی کنی، کین سو مبین
لیکن من بیهوش را که هوش دل تا بنگرم
از دیدنت جان می رود، در جان رود چون بینمت
حیرانم اندر کار خود کت جان دهم تا بنگرم
خونابه خسرو به دل افسرده تو بر تو به دل
چرخم نداد آن بخت کت از خلق تنها بنگرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و آرزوی دیدن معشوق صحبت میکند. او در هر لحظه بالیدن به زیبایی چهره محبوبش را آرزو دارد و به یاد او دچار گریه و بیتابی میشود. دل او آتش میگیرد و با وجود اینکه به گلهای صحرا نگاه میکند، هیچ چیز نمیتواند به او آرامش دهد. شاعر از باغبان میخواهد که او را به باغی ببرد تا لحظهای عشق محبوبش را تماشا کند، حتی اگر میوهای نداشته باشد. او در نیافتن دل خوشی با محبوب، از درد و رنج خود میگوید و آرزو دارد که فقط یک بار دیگر چهره معشوقش را ببیند. در پایان، او به تنهایی خود اشاره میکند و عجز و helplessness خود را در برابر عشق و زیبایی معشوقش بیان میکند.