شمارهٔ ۱۳۱۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
دیدم بلای ناگهان عاشق شدم، دیوانه هم
جانم به جان آمد همی از خویش و از بیگانه هم
دیوانه شد زو عشق هم، ناگه برآورد آتشی
شد رخت شهری سوخته، خاشاک این ویرانه هم
شمع اند خوبان کاهل دل دانند سوز داغ شان
این چاشنیها اندکی دارد خبر، پروانه هم
مانده دو چشم من به ره، جانا، مکن بیگانگی
این خانه اینک ز آن تو، می بایدت آن خانه هم
زآیینه مردم تا چرا گیرد خیالت را به بر؟
بهر چه در زلفت رود، در غیرتم از شانه هم
دو ابرویت سرها به هم در کار دزدیهای دل
دزدیده چشمک می زند آن نرگس مستانه هم
هنگام مستی و خوشی چون بر حریفان طرب
گه گه به بازی گل زنی، سنگی براین دیوانه هم
بر من جفاها کز دلت آید، چه خواهی عذر آن؟
رنجی که برده ست آسیا، منت منه بر دانه هم
چون خواب ناید هر شبی، خسرو فتاده بر درت
در ماه و پروین بنگرد، غم گوید و افسانه هم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و درد و رنج ناشی از عشق است. شاعر از عاشق شدن ناگهانی و دیوانگی خود در این مسیر صحبت میکند و به آتش عشق که جانش را به تنگنای خود کشیده اشاره دارد. او به دلتنگی و بیپناهی در عشق میپردازد و از دوری محبوبش رنج میکشد. عواطفی چون شوق و حسرت در این شعر به خوبی تصویر شدهاند و شاعر به زیبایی چالشهای عاشقی و تأثیرات آن بر زندگی خود را توصیف میکند. در نهایت، او به امیدی به وصال محبوب و آرامش در کنار او میرسد.