شمارهٔ ۱۳۲۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
هر سحری به کوی تو شعله وای خود کشم
چند به سینه خلق را داغ جفای خود کشم!
بس که بخفتم از غمت، فرق نباشدم دگر
گر به درون پیرهن رشته به جای خود کشم
عشق بود بلای من، کاش بود هزار جان
کز پی دوستی همه پیش بلای خود کشم
تا به سرای خویشتن یک نفست ندیده ام
هر نفسی به درد خود درد سرای خود کشم
شب که به گشت کوی تو خارم اگر به پا خلد
از مژه سوزنی کنم خار ز پای خود کشم
رفت خطا که سر بشد خاک در تو، تیغ کو
تا سر خود قلم کنم، خط به خطای خود کشم
دعوی یار و زهد بد، وه که نیست ره به دل
پیش در تو همت صدق و صفای خود کشم
بهر وصال می کشد خسرو خسته درد و غم
بر تو چه منت است، چون جور برای خود کشم؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دردهایی که بر دلش نشسته سخن میگوید. او هر سحر به یاد معشوقش دچار شعلهور شدن میشود و از جفای عشقش رنج میبرد. او به شدت از غم معشوقش رنج کشیده و به حدی که دیگر نمیتواند تحمل کند. عشق برای او مصیبت و بلاست و حتی اگر هزار جان هم داشت، برای دوستی معشوقش این درد را تحمل میکند. شاعر به طور مستمر از معشوقش در درد و رنج است و تا زمانی که او را در آغوش نگرفته نمیتواند آرامش پیدا کند. او میگوید که حتی در سختیهای زندگی، به یاد معشوقش پایدار میماند. در نهایت، او به نارضایتی از وضعیت خود و چالشهای عشق اشاره میکند و به دلش میگوید که در عشق، سختی و درد را میپذیرد.