شمارهٔ ۱۴۳۱ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
نهفته خورد می آن شوخ و منکر است به رویم
کجاست دولت آنم که تا دهانش ببویم؟
خراب این هوسم که بود به خواب صبوحی
من آن دهان می آلود ز آب دیده بشویم
شبیش دیدم در خواب، سالهاست که هر شب
ز شام تا سحر آن خواب پیش خویش بگویم
مگر ز وادی جانان صبا برد خبر من
که کاروان سلامت گذر نکرد به سویم
به هر زمینی هر کس گلی شوند و گیایی
منم که مهرگیایی شوم به کوی تو رویم
به ناتوانیم از وی چه آن حال که بپرسیش؟
همین بس است که من سر بر آستانه اویم
کنون که توبه شکستم، کدوی می به سرم نه
چنان که کاسه سر بشکند ز بار سبویم
تو بر گلوی من ار تیغ آبدار برانی
بسی ز شربت آب حیات به به گلویم
مگو که خار جفایم ببین و مگذر ازین سوی
نه خسروم من، اگر سوی تو به دیده نپویم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل بیانگر دردی عاشقانه است که شاعر از عشق و هوسهای خود سخن میگوید. او از شوق به معشوق و دلتنگیهایش یاد میکند و به یاد خوابهایی که سالهاست میبیند، اشاره میکند. شاعر به ناامیدی از رسیدن به معشوق اشاره کرده و احساس میکند که هیچکس به او توجهی ندارد. همچنین، او نسبت به می و نوشیدن آن توبه شکسته است و در حالی که میداند که در این عشق آسیبپذیر است، اما در ادامه نشان میدهد که باز هم به سوی معشوق گام برمیدارد. شاعر در نهایت میگوید که اگر معشوق از او بگذرد، او هرگز نمیتواند از او دور شود.