شمارهٔ ۱۴۳۲ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
غمم بکشت که از یار ماندهام، چه کنم؟
به دست هجر گرفتار ماندهام، چه کنم؟
نماند طاقت زاری و نالهام، آن شوخ
نمیرود ز دل زار، ماندهام، چه کنم؟
برون دهم غم هجران و باورم نکند
اسیر صحبت اغیار ماندهام، چه کنم؟
شدم ز یار و ز خویش و ز جان و دل بیزار
که هم ز خویش و هم از یار ماندهام، چه کنم؟
همی کشند که منگر به روی خوب چو ما
به عالم از پی این کار ماندهام، چه کنم؟
همی کنند ملامت که چند گریه خون
ز زخم غمزه، دل افگار ماندهام، چه کنم؟
رقیب گفت که «مخمور از چهای، خسرو؟»
بسی شب است که بیدار ماندهام، چه کنم؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این بیتها از غم جدایی و دوری یار صحبت میکند و به شدت از درد و رنجی که به خاطر این جدایی متحمل شده است، نالان است. او در برابر این درد و فقدان یار، احساس ناتوانی و بیکسی میکند و نمیداند چگونه با این غم کنار بیاید. به طور کلی، شاعر در یک حالت سرگشتگی و ناامیدی قرار دارد و به دنبال راهی برای فرار از این درد است، اما هیچ راه حلی به ذهنش نمیرسد.