نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۵۵ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگر چه از تو دل خسته و غمین دارم

بدین خوشم که بتی چون تو نازنین دارم

برای آن که کشم پیش چشم بیمارت

متاع عافیت اینک در آستین دارم

به بند زلف تو زنجیر جان خود سازم

دل ستم زده را چند گه براین دارم

به وصل تو چه بیارم نمود گستاخی

که شحنه ای چو فراق تو در کمین دارم

به ناز بینی و بدخو شدی و هم بد نیست

که دلبری چو تو بدخوی و نازنین دارم

مرا اگر چه که بر دست غم فروخته ای

هنوز داغ غلامیت بر جبین دارم

اگر چه خسرو روی زمین شدم به سخن

هم از وفا سوی تو روی بر زمین دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر شاعر از دلخوشی و عشق خود به معشوق سخن می‌گوید، حتی اگر دلش از غم و ناکامی پر باشد. او به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که برای دیدن او، آماده فدا کردن آرامش خود است. شاعر از بند زلف معشوق به عنوان زنجیری برای جان خود یاد می‌کند و به دوری از او اشاره می‌کند که همچنان به یاد اوست. او از ویژگی‌های معشوق، مثل بدخلقی و نازنازی، می‌گوید و اینکه باوجود غم و ناراحتی، عشق او هنوز بر دلش سنگینی می‌کند و وفاداری‌اش را نسبت به معشوق حفظ کرده است.