شمارهٔ ۱۴۵۷ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم
پری و یا ملکی، چیستی، نمی دانم؟
نظر به روی تو کرده دو دیده حیران شد
تو رفتی از نظر و من هنوز حیرانم
گمان مبر که گذارم ز دست دامن تو
اگر چه از دو جهان آستین برافشانم
چنان مقابل تو باد عاشقی در سر
همی روم که به شمشیر رو نگردانم
گر، ای سوار، کمان در کشی به کشتن من
سپر ز دیده بود گاه تیر بارانم
دریده پرده دل تیر غمزه تو، چنانک
شکاف گشت همه رازهای پنهانم
به صبر گفتم «یک لحظه مونس من باش »
جواب داد که «از هجر نیست درمانم »
کرشمه تو و جور رقیب و درد فراق
بدین صفت من بیچاره زیست نتوانم
خوش آن زمان که حریف معاشران بودم
فراغ شاهد و می بود و برگ بستانم
ندانم آن همه همصحبتان کجا رفتند؟
که هیچ بار نیامد خبر از ایشانم
کنون ز دولت عشقت امید خسرو نیست
که بیش جمع شود خاطر پریشانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و درد جدایی است. شاعر در ابتدا به زیباییها و خصوصیات معشوق اشاره میکند و از حیرت خود نسبت به او میگوید. او هرچند که معشوق را از دور میبیند و در غم او به سر میبرد، اما همچنان دلبستهی اوست و نمیتواند از عشق خود جدا شود. شاعر به کنایه از تهدید و عشق میگوید که حتی اگر معشوق او را به قتل برساند، باز هم او را ترک نخواهد کرد. اشعار او پر از حسرت، فراق و آرزوی وصال است و یادآور لحظاتی است که در کنار رفقا و مستان بوده و اکنون آن لحظات را از دست داده است. در نهایت، او به ناامیدی از آینده عشق اشاره میکند و میگوید که دیگر امیدی به خوشبختی ندارد.