نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۵۶ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نه یک دل، ار چه هزار است، آن او دانم

که من کرشمه آن ترک فتنه جو دانم

مرا چو بخت بد است، ار چه صد بلا به سرم

رسد ز یار، نه یاری بود کزو دانم

خوشم ز تو به جفایی، مده فریب وفا

که من فریب تو و نیکوان نکو دانم

چنین که بر سر کوی تو راه گم کردم

ز آستان تو رفتن کدام سو دانم

هوای روی تو برد آن همه هوس ز سرم

که گشت سبزه و رفتن به باغ و جو دانم

به جز به بندگیم روزگار می پرسی

به زیر پای توام، مردن آرزو دانم

دلم بیار که می آید از تو بوی دلم

که من سگ توام و بوی را نکو دانم

اگر چه گریه خسرو نشان رسواییست

ولیک من به حضور تو آبرو دانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از شاعر به وصف عشق و دلبستگی به معشوق پرداخته است. شاعر از درد و رنجی که در اثر علاقه به معشوق متحمل می‌شود، سخن می‌گوید و از نه تنها علاقه‌اش، بلکه وابستگی‌اش به او نیز یاد می‌کند. او به زیبایی و جاذبه معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که با وجود مشکلات و بلاهایی که بر سرش می‌آید، عشق به او بر همه چیز غلبه دارد. شاعر همچنین به وضوح می‌فهمد که نمی‌تواند از معشوقش دور شود و خود را با بندگی او راضی می‌کند. او به وفا و فریب نیز اشاره کرده و درمی‌یابد که نمی‌تواند به سادگی از این احساسات رهایی یابد. در نهایت، شاعر با وجود آنکه دردی را متحمل می‌شود، بر آبرومندی‌اش در حضور معشوق تاکید می‌کند.