شمارهٔ ۱۴۶۷ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
چون شکر زان دو لعل تر بکنم
دل نخواهم که از شکر بکنم
لب تو آب زندگانی را
ترعه خون شود، اگر بکنم
تا بسوزم در آتش غم تو
گوشه ای هر دم از جگر بکنم
گر نباشد امید دیدن تو
دیده خویش را ز سر بکنم
پیش رویت در آتش اندازم
گل که از باغ تازه تر بکنم
نکنم دل ز مهرت، ار هر شب
جان ز عشق تو تا سحر بکنم
بر مکن چشم مردمی از من
که نیارم ز تو نظر بکنم
جان کند خسرو از لبت هر دم
خنده ای زن که بیشتر بکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی خود برای معشوق سخن میگوید. او میگوید که اگر بخواهد لذت شکرین لبهای معشوق را فراموش کند، دلش چنین چیزی را نمیخواهد. لبهای معشوق را به آب حیات تشبیه کرده و میگوید که اگر آن را با خون آغشته کند، هنوز حاضر به جفا نیست. شاعر میخواهد در آتش عشق او بسوزد، اما در عین حال از درد جدایی و بیخبری نیز رنج میبرد. اگر امید دیدن معشوق نباشد، دوست دارد چشمانش را ببندد. او حاضر است همه چیزش را برای معشوق فدای کند و در آتش عشق بسوزد. در پایان، از معشوق میخواهد که لبخندی بزند تا جان تازهای به او بخشد.