شمارهٔ ۱۴۸۲ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
ز عشقت من خسته جان می خراشم
چگونه ز هر دیده خونی نپاشم؟
به یک جرعه ای، ساقیا، جمله زهدم
کزین بیشتر می نیرزد قماشم
سر گنج شاهان ندارم، مرا بس
رخ خوبرویان وجوه معاشم
به میخانه ها بس که دیوانه گشتم
مرا دیو گیرد چو زو دور باشم
چو بر سر کله شد سفال شرابم
ز سر خود سزد، گر سفالی تراشم
زهی سرخ رویی خسرو که خوش خوی
به سنگ در میکده زد فراشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره ی درد و رنج عشق است. شاعر از خستگی و آلامی که از عشق میکشد، صحبت میکند و بیان میکند که چگونه نمیتواند از اشک خود جلوگیری کند. او از ساقی میخواهد که به او جرعهای بدهد تا از غم و اندوهش بکاهد. شاعر اعتراف میکند که هرچند که گنجی ندارد، اما زیبایی و روی خوش عاشقانه برایش ارزشمندتر است. او در میخانهها سرگردان و دیوانه شده و از دوری معشوق میهراسد. در نهایت، شاعر به زیبایی و نیکو خُویی معشوقش اشاره میکند و میگوید که او به قدری زیباست که حتی سنگ در میکده هم نمیتواند در برابر او بایستد.