شمارهٔ ۱۴۹۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ابر می بارد و من بار سفر می بندم
چشم می گرید و من از تو نظر می بندم
چشم گریان به لبش داشته، یعنی در راه
بر سر آب روان پل ز شکر می بندم
جان گسسته ست گره می زنمش از گریه
گرهش سست تر است، ار چه که برمی بندم
بهر بستن به دگر چیز همی آرم دست
وز تحیر به غلط چیز دگر می بندم
گفتی، ای دوست «که بربند به مویی دل خویش »
حال این است که می بینی، اگر می بندم
از تو می دیدم و چون آمد، چشمم بربست
بنگر از چشم خود، ای دیده، چه برمی بندم؟
نمکی بخش به خسرو که برای توشه
خون برون می کشم از دیده، جگر می بندم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساسات عمیق و دردناک خود را بیان میکند. باران به زمین میبارد و او در حال تدارک سفر است. چشمش از غم میبارد و در عین حال پیش از رفتن، خود را از نگاه به معشوق محروم میکند. او در تلاش است تا درد و غم خود را آرام کند، اما هر بار که میکوشد این درد را بفشارد، پی میبرد که این گرهها سستتر میشوند. شاعر به دوستانش اشاره میکند که چطور دلش را به کسی وابسته کرده، و حالا متوجه میشود که میبندد، اما از واقعیات دور است. او به این موضوع میپردازد که چگونه نگاهش به معشوقش، برونداد دلهای پر از غم او است. در نهایت، او حس میکند که در عشقش دچار رنج و خلاصی است و بر اثر این احساسات، اشک و خون از چشمش میریزد.