شمارهٔ ۱۵۰۲ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بس به مویت اسیر شد جانم
گر گذاری، گریخت نتوانم
چون در آیی، نمی شناسم فرق
کین تویی در درونه با جانم
می نگر، من ندانمت گه گه
بس به نظاره تو حیرانم
نظر مردمان و دیده بد
بر تو چون پیرهنت لرزانم
سوی تو بینم و تو جانب من
چون بینی، نظر بگردانم
همه هستی به هیچ بفروشم
وعده وصل نیست، بستانم
عاشق آن چنان شدم که به دل
وصل و هجر هر دو یکسانم
دل من دزدی و شوی منکر
خسروم من، ترا نکو دانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عشق و زیبایی سخن میگوید. شاعر به مویی که اسیرش کرده، اشاره میکند و میگوید که وقتی معشوق وارد میشود، نمیتواند تمایزی قائل شود. او در تماشای معشوق حیران است و نسبت به نظر دیگران درباره معشوق نگران است. شاعر در این عشق به حدی رسیده که اگرچه ممکن است به هیچ برسد، اما از وصال معشوق ناامید است. او عشق را به شکلی عمیق تجربه کرده، به طوری که برایش وصال و جدایی، هر دو یکسان شده است. در پایان، با اشاره به اینکه دل او در دست معشوق قرار دارد، بیان میکند که او به معشوق به خوبی ارزش میدهد.