شمارهٔ ۱۵۳۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
یک دم فراموشم نه ای، گر چه نیاری یاد من
انصاف حسنت می دهم با آنکه ندهی داد من
گفتم که نزد من نشین، مگذار زارم این چنین
تو نازکی و نازنین، تنگ آیی از فریاد من
هر ساعت از مژگان خود خون دلم پیش اوفتد
زین زار ماند بخت بد، این است پیش افتاد من
شب مونسم پروین بود، روزم ز خون بالین بود
پیوسته گر غم این بود، مسکین دل ناشاد من
من می نگفتم کان جوان یک روز خواهد برد جان؟
دیدی چه چپ زد ناگهان این صبر بی بنیاد من!
جان می شود از تن جدا، هیچ ار گذر افتد ترا
بویی بیاری، ای صبا، زان سوسن آزاد من
ای دل، در آن زلف دو تا می باش تسلیم بلا
کآسان نخواهد شد رها از دام این صیاد من
فریاد خسرو هیچ گه اندر دلش نگرفت ره
گر چه کند در سنگ ره این ناله و فریاد من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساسات عمیق عاشقانه و دردهای ناشی از عشق را بیان میکند. او از بیتوجهی معشوق به یادش سخن میگوید و با وجود اینکه محبتش را به او عرضه میکند، همچنان از بیتفاوتی او رنج میبرد. شاعر نگران از جدایی و درد فراق است و به توصیف احساسات خود چه در شب و چه در روز میپردازد. او به تلخی میگوید که تحملش تمام شده و از معشوقش میخواهد که نه تنها دلش را فراموش نکند، بلکه حضوری لطیف و آرامشبخش داشته باشد. درد و اندوه ناشی از عشق در کلامش مشهود است و به شکلی عمیق از ناامیدی و ناگزیری در برابر سرنوشت حرف میزند. در نهایت، او به تاریخ و بیرحمی زمان اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز نمیتواند او را از این عشق رها کند.