شمارهٔ ۱۵۳۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
مانا که بگشاید دلم، بندی ز گیسو باز کن
گم گشتگان عشق را پنهان یکی آواز کن
غمهاست در هر دل ز تو، هر یک به دیگر چاشنی
ما نیز گرم ذوق غم با هر یکی انباز کن
گو تا مرا در کوی تو سوسند پیش عاشقان
بازار تو چون گرم شد، بر من دو دیده باز کن
گه جان درون و گه برون، کارم مگر یکتا شود
نازی که اول کرده ای، یک بار دیگر باز کن
پیش رقیب کافرت در داد ما را چشم تو
گر ذکر کشتن می کنی، هم ذکر آن غماز کن
باز آمد این باد صبا، آورد بویی از چمن
ای مرغ جان، بشکن قفس، هم سوی او پرواز کن
بگشاد عشق از دیده خون، نالان شو، ای شخص نگون
آمد شراب تو کنون، جنگ کهن را ساز کن
چون زاهد ما توبه را بشکست، عاشق شد ترا
خواهی برو جرعه فشان، خواهیش سنگ انداز کن
گر بت پرستان را رسد بر تارک از خواری لگد
آغاز آن، ای محتسب، زین پیر شاهد باز کن
خسرو، تو بر وی کی رسی، لیکن به کویش کن گذر
در خاک با هر ذره ای بنشین، بیان راز کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دعوت به عشق و وصل است و از تجربههای عاشقانه و درددلهای دلbroken سخن میگوید. شاعر به معشوق میگوید که دلش را با گیسوانش بگشاید و عشق گمشدگان را به یاد آورد. او از غمهای موجود در دلها شکایت کرده و میخواهد که این غمها را با هم تقسیم کنند. شاعر به یادآوری عشق و شوق در کوی معشوق اشاره کرده و درخواست میکند که معشوق دوباره به او توجه کند. او همچنین از اثرات عشق قدیم میگوید و تأکید میکند که عشق جدید باید جایگزین آن شود. در نهایت، شاعر به انس و دوستی با معشوق و پرواز روحش به سوی او اشاره دارد و میخواهد راز دل خود را با او در میان بگذارد.