نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۹۵ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگر بخواهمش آن روی دلستان دیدن

به هیچ روی نخواهم به گلستان دیدن

چه روی او نگرم، جان دهم که حیف بود

چنان جمالی وانگه به رایگان دیدن

رخش بدیدم و شد سرخ چشم من پیشش

به شیر دیدم و خونم نمود آن دیدن

بسی زیان دل و جان به هجر او دیدم

که هیچ سود ندیدم از این زیان دیدن

تمام هستی من برد، گر کند نظری

نخواهم آن همه را هیچ در میان دیدن

نگار من، زخم جعد یک گره بگشا

مگر که دل بتواند خلاص جان دیدن

کران گریه نمی بینم از غمت، وین سیل

به غایتی ست که نتوانیش کران دیدن

هزار خون به زمین ریختی، وگر گویم

ز شرم سوی زمین چیست هر زمان دیدن؟

چو در ببیند خسرو، گرش بریزی خون

زهی محال که باز آید از چنان دیدن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به شدت عشق و اشتیاق خود به معشوق را بیان می‌کند. او می‌گوید که هرگز نخواهد توانست به گلستان و زیبایی‌های آن فکر کند، زیرا در مقابل زیبایی معشوق، همه چیز بی‌معناست. شاعر از چشمان معشوق و تاثیر آن بر دل و جان خود سخن می‌گوید و بیان می‌کند که در فراق او، درد و رنج زیادی را احساس کرده است. همچنین به فکر کردن به زیبایی‌ها و لذت‌های دیگر زندگی در مقابل عشقش اشاره می‌کند و آن را بی‌فایده می‌داند. در نهایت، او می‌خواهد که معشوق زنجیر دلش را باز کند تا بتواند واقعیات عمیق‌تری را در زندگی حس کند. اشک‌هایش از غم عشق، بی‌پایانند و او از شرم به زمین می‌نگرد. در کل، شعر تمی عمیق از عشق و درد جدایی را در بر دارد.