شمارهٔ ۱۵۹۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چنین که بی تو زمان نمی توان بودن
نه مردمی بود از چشم ما نهان بودن
دمی به سوی من آی، ار چه عیب شاهان است
به کنج محنت درویش میهمان بودن
ز دیده گوهر و در بر درت فشانم، از آنک
نه دوستیست به کوی تو رایگان بودن
صبور بودنم از دیدن رخت گویند
چرا ز دیده نباشم، اگر توان بودن؟
ز سینه ام نه همانا برون روی همه عمر
چنین که خوی شدت در میان جان بودن
ملامتت نکنم گر جفا کنی، زیراک
رها نمی کندت حسن مهربان بودن
به بند سخت شدن، در شکنجه جان دادن
از آن به است که در بند نیکوان بودن
طریق بوالهوسان است نی ره عشاق
ز عشق لاف، پس از فتنه بر کران بودن
مپرس قصه خسرو، چه جای پرس آن را
که حیرت رخت آموخت بی زبان بودن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساس عمیق محبت و دلتنگی را نسبت به معشوق بیان میکند. شاعر به این نکته اشاره میکند که بدون حضور معشوق، زندگی معنایی ندارد و همه چیز تیره و تار است. او از درد و رنجی که در بیخبری از معشوق متحمل میشود سخن میگوید و میگوید که حتی در سختیها نیز این عشق زیباست. شاعر از عذابی که بر اثر دوری معشوق متحمل میشود، مینالد و به شرایط سختی که عاشق باید به خاطر عشق تحمل کند اشاره میکند. در نهایت، او به حیرتی که عشق به وجود آورده اعتراف میکند و میگوید که عشق و زیبایی معشوق آنقدر عمیق است که هیچ کلامی نمیتواند به درستی آن را توصیف کند.