شمارهٔ ۱۶۳۶ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
از آن خویش کنم من که جان دهم بستان
که ز آن خود نشنوی تو به حیله و دستان
بدین صفت که ز سر تا قدم همه شکری
حلال بادت شیری که خوردی از پستان
چه باشد ار به سر وقت من رسی وقتی
چو مکرمان به سوی کلبه تهی دستان
برون خرام که تا پارسای ثابت حال
فدم درست نیارد نهاد چون مستان
مرا که دعوی بازار زهد و تقوی بود
به یک کرشمه چشمت تمام بشکست آن
من ضعیف چه مرد غمت که بازوی عشق
به پنجه تاب دهد دست رستم دستان
صلای عیش دهندم مرا که دل جایی ست
چه جای رفتن باغ است و گشتن بستان
غلام ناله دیوانگان روی توام
خوش است زمزمه مرغ در بهارستان
گهی گهی دل من شاد کن به دشنامی
دعای خسرو مسکین بدین قدر بستان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عشق و وابستگی میپردازد. شاعر از حالتی پرشور و عاشقانه سخن میگوید که دوست دارد جان خود را فدای معشوق کند. او به زیبایی و دلربایی معشوق اشاره میکند و از قدرت عشق سخن میراند که تمام زهد و تقوی́ او را به یک چشمبرهم زدن میشکند. در این شعر، شاعر ضمن مطرح کردن ضعف و ناتوانی خود در برابر عشق، از شادی و لذت زندگی نیز صحبت میکند و از محبوبش میخواهد که با محبت و حتی دشنامی، دل او را شاد کند. بهطور کلی، شعر تصویری زیبا و عاشقانه از عشق و آرزوهای انسانی را به تصویر میکشد.