شمارهٔ ۱۶۶۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
خیزد چو از خواب آن پسر تا کس نشوید روی او
کاندر خمارم خوش کشد آن نرگس جادوی او
زینگونه کز این دیده ام خون می رود پی در پی اش
مشکل که آب خوش خورد هرگز کسی از جوی او
شمشیر در دستم نهید امشب به کویش می روم
تا خویش را بسمل کنم آنجا که بینم روی او
ای باد، کز وی آمدی قلبی مکن کز گلشنم
این نیست بوی باغ و گل، من می شناسم بوی او
کس را از آنِ خود نشد آن بیوفای سنگدل
بیهوده سودا می پزی، خسرو، به جست و جوی او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی نسبت به معشوق خود سخن میگوید. او بیدار میشود و احساس میکند که چهره معشوقش همچنان در خواب او حضور دارد. از دیدن معشوق، دلش پر از حسرت و خون میشود و بیان میکند که آب خوشی نمیتواند بنوشد، چون همچنان در فکر اوست. شاعر تصمیم میگیرد که با شمشیر به کوی معشوق برود تا عشقش را به نمایش بگذارد و خود را قربانی کند. او به باد خطاب میکند و این را میگوید که بوی گلستانش از معشوقش است و نه از باغ و گلهای دیگر. در پایان، او به بی وفایی دیگران اشاره میکند و میگوید که برای یافتن این عشق بینتیجه به دنبال معشوق است.