شمارهٔ ۱۶۷۷ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کس چون جهد ز گیسوی همچون کمند تو
جایی که آن کمند شود پای بند تو
آموخت چشمهای مرا گریه های تلخ
در دیده خنده های لب نوشخند تو
شویم ز گریه روی زمین را که هست حیف
کافتد به خاک سایه سرو بلند تو
ای پندگو که گوییم از عشق او بخیز
چون دل به جای نیست، چه خیزد ز پند تو
تا کی هنوز در دلت از خسته غبار
کز خون دل نشاند غبار سمند تو
دل تنگیم بکشت، مفرمای عیب اگر
تنگ است این قبا به تن ارجمند تو
دلهاست آخر این، نه سپند، اینچنین مسوز
یک پند من به گوش کن، ای من سپند تو
گو تا به روح من کند از بعد مردنم
کش گر بود نصیبه ز حلوای قند تو
گرد آر زلف را که ز عالم برون گریخت
خسرو هنوز می نجهد از کمند تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی و تأثیر عمیق آن بر احساسات انسانی است. شاعر به یادگانش از زیبایی معشوقهاش اشاره میکند و چگونگی اسارت قلبش در دام گیسوی او را توصیف میکند. همچنین به تلخی گریهها و شادیهای ناشی از دیدن او میپردازد و از بیتابی و ناتوانی در فراموشی عشق سخن میگوید. در نهایت، شاعر از درد و رنجی که عشق به او میدهد صحبت میکند و تأکید میکند که دل او بهدلیل عشق نمیسوزد، بلکه ناتوانی در تحمل فراق و دوری است که او را میآزارد. در پایان، به زیبایی و اثر جادویی معشوقهاش اشاره میکند و میگوید که حتی در غیاب او نیز عشق او همچنان زنده است.