شمارهٔ ۱۶۷۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گر باده می خورم به سر من خمار تو
ور در چمن روم به دلم خارخار تو
خون شد ز نالشم جگر سنگ و همچنان
با سنگ خویشتن دل با استوار تو
از دیدن تو مست و خرابم تمام روز
جان می کنم تمام شب اندر خمار تو
بیرون جهان سمند که پیشت به صد هوس
مردن به پای خویشتن آید شکار تو
دل راتب غم تو چو بی من نمی خورد
شرمنده دلم من و دل شرمسار تو
عمرم به یاری سگ کوی تو شد به سر
روزی نگفتیش که چگونه ست یار تو
داغ تو دارم ار نکنم خدمتی دگر
کم زانکه با زمین برم این یادگار تو
بهر کدام روز بود عقل و جان و دل
گر این متاع خرج نگردد به کار تو
صد پاره شد چو غنچه دل خسرو و هنوز
باری گلی کشفت مرا در بهار تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و شیدایی خود اشاره میکند. او از تأثیر عمیق معشوق بر حالت روحی و جسمیاش سخن میگوید. باده نوشی و مستی به خاطر یاد معشوق است و دل او از عذاب دوری و غم معشوق آزرده است. شاعر همچنین بیان میکند که عمر او با عشق به معشوق سپری شده و دائم در فکر و خیال اوست. حسرت و درد فراق در دلش باقی مانده و این یادگار عشق، او را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. در نهایت، او از زیباییهای معشوق و اثر آن بر وجود خودش میگوید.